آمدند تحقیرمان کردند
آمدند انکارمان کردند
آمدند حمله کردند
آمدند غارت کردند
آمدند شکنجه دادند
آمدند کشتند...
اما در انتها
" ما پیروز شدیم "
گاندی
زکریای رازی آمد و رفت
انیشتین آمد و رفت
فروید آمد و رفت
استیو جابز که به نوعی پدر تکنولوژی نوین بود هم آمد و رفت
اما هنوز در همسایگی ما:
مادری اسپند دود میکند!
پدری گوسفند قربانی میکشد!
پسری پشت ماشینش مینویسد: بیمه ی قمر بنی هاشم!
هنوز برای ازدواج استخاره میکنند!
هنوز مردی به همسرش به جرم کم حجابی! تهمت فاحشگی میزند!!
تو چاه پول میریزند و طلب آمرزش میکنند!
از کشتن یک بچه ۱۷ ساله ذوق میکنند!
و...
عقب ماندگی زیر پوست مملکت من است...
من مسلمان نیستم
پیشه ام عاشقی است
مکتبم بی دینی است
روح در زندگی ام پر رنگ است
من نماز خوان نیستم از سر رنج
من نیازم نان نیست
من دعایم از سر وسواس نیست
گریه های سحرم در پس یک درخواست نیست
من خدایم بت و یک سالار نیست
من خدایم آبی است،لیک خدا
در فراز آسمان و گرو یک کار نیست
من مسلمان ره خویشتنم
من مسلمان نیستم
من نیستم
من ز تسلیمم
ز تسلیمی بصیر
در پس احساس سرد یک کویر
راست گفت آن پیر دانای خرد
من انا الحق
من همانا نیستم
این قرار داد
تا ابد میان ما
برقرار باد
چشمهای من به جای دست های تو!
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من
آبرو بده!
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم
دکتر سید محمد خاتمی:
من به صراحت این اعتقاد خودرا می گویم که سرنوشت و وجهه اجتماعی دین در امروز و فردا در گرو این است که ما دین را به گونه ای ببینیم که با آزادی سازگار باشد.
منبع: کتاب گذر از خاتمی،فصل دوم،ص 45
گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود
چند نفر رفتند معبر باز كنند.او هم رفت،15 ساله بود
چند قدم كه رفت،برگشت
یعنی ترسیده؟! خب ترس هم داشت!
او اما،پوتین هایش را به یكی از بچه ها داد و گفت:
تازه از گردان گرفتم،حیفه! بیت الماله! پابرهنه رفت!
راستی 3هزار میلیارد تومن چندتا پوتین میشه!!
مدتی است که باب شده هر جلسه ای مسئولان سازمانها می گذارند اسمش می شود دیدار دوستانه و صمیمانه! حالا حتی اگر تو این جلسه کار به چک و لگد هم برسد باز هم اسمش همان هست که بود.در ادامه مشروح دیدار دوستانه به یکی از سه هزار میلیارد تومان هایی که می شناسیم انجام دادیم را باید بخوانید.وای به حالتان اگر نخوانید!
سلام آقای سه هزار میلیارد تومان در ابتدا خواهش می کنم خودتان را معرفی کنید.
با سلام به شما ملت غیور و صبور ایران که این همه مشکلات اقتصادی و دردسرها را برای اعتلای ایران ما تحمل می کنند این بنده حقیر سی هزار میلیارد ریال هستم که در بین دوستان معروف به سه هزار میلیارد تومان هستم.
شکسته نفسی می فرمایید! شما بگویید حقیر ما چه بگوییم؟
نه جدی می گویم.شما خبر ندارید اسم من بد در رفته است و شدم گاو پیشانی سفید وگرنه در بین دوستان مشابه خودم من بچه کوچکه ماجرا هستم.سر بزرگه زیر لحاف است!
خوب آقای سه هزار میلیارد تومان شما کلا چقدر هستید؟
خوب بنده خیلی نیستم اما برای شما خیلی خیلی هستم طوری که ممکن است شما عظمت من را درک نکنید.شما همین الان اگر هر ماه یک میلیارد تومان بگذارید کنار و تورم هم نباشد بعد از 250 سال معادل من می شوید! البته قبافه ات معلوم است که مال این صحبتها نیستی داداش! اگر خودت و هفت جدت همه پولهایتان را روی هم بگذارید پول گل گیر بوگاتی ورون من نمی شود.
آقای سه هزار میلیارد تومان مختصری از سرگذشت خودتان بگویید؟
واقعیتش من تا چند سال پیش یک گاوداری کوچک داشتم اما بعدا فهمیدم فقط گاو نیست که می شود دوشید! همان موقع بود که هوشمندانه تلاش کردم برای اعتلای صنعت و کلی صنایع مختلف را خریدم و اکنون بزنم به تخته،ای بدک نیست،می گذرد!
مهمترین دستاورد شما در حیطه کارتان چه بود؟
من اولین هدفم این بود که ثابت کنم اینکه می گویند ایرانیها روحیه کار گروهی و تقسیم کار ندارند خیلی خیلی غلط است! بلد نیستند بیایند یاد بگیرند که من چه جوری بین این همه مسئولان مختلف انس و الفت ایجاد کردم که چنین بازده عالی داشته است.
آقای سه هزار میلیارد تومان چرا الان این همه به شما بی احترامی می شود؟
باور کنید من هم نمی دانم چرا! همین مسئولین همه تلاششان این بود که من در مدت کوتاهی رشد کنم و به اینجا برسم اما الان یک مرتبه همه خودشان را زده اند به آن راه و کوچه! بی وفایی هم حدی دارد یعنی شما من سه هزار میلیاردی را نمی شناسید؟! ما یک خانواده محترم هستیم که من عضو کوچک این خانواده هستم و گرنه برادران بزرگتر و کوچکتر از من هم فراوان هست اما گفته اند نگویید.
راست است که شما با مدیران عامل بانکها سر و سری داشته اید؟
پ نه پ چی؟! من با اغلب مسئولان بانکی و اقتصادی روابط فامیلی و دوستانه ای داشتم و دارم.من در ابتدا خیلی ضعیف بودم اما همین مسئولان عزیز به من کمک کردند که سر حال بیایم و من هم نامرد که نیستم که کسی نان به من قرض بدهد و عوضش را ندهم.ما اهل حق خوری نیستیم داداش تو مرام ما نیست تک خوری کنیم! ما یک جمع دوستانه هستیم! روشن شد یا روشنت کنم؟
نه کاملا”روشن هست که ماجرا چی هست! فقط برای من سئوال هست که نهادهای نظارتی هم با شما دوست هستند؟
نظارت چی هست؟ نمی شناسم! شاید هم قیافه ای بشناسم اما اسمش را یادم رفته باشد آخر من خیلی خیلی دوستان صمیمی دارم و سرم هم شلوغ است اسمها یادم نمی ماند. اگر در روند رشد من موثر باید بوده باشند بدون شک از دوستان هستند.
به نظرتان چی جوری می شود که یک مدیر بانکی درگیر اختلاس ممنوع الخروج نمی شود؟
متوجه نمی شوم! من نمی شود و ممنوع است و اینها سرم نمی شود عادت ندارم به این چرت و پرت ها! اگر منظورتان مدیر عامل بانک ملی است که باید بگویم این بابا فقط یکی از دوستان کوچک ماست. تازه به شما چه؟ ایشان سالهاست شهروند اصیل کانادایی هستند و کل خانواده شان هم سالهاست مقیم امریکا و کانادا هستند!
آهان! فقط چی جوری چنین کسی مدتها مدیر عامل بانک سپه بوده و بعد بازنشستگی باز هم مدیر عامل بانک ملی شده؟ کسی گیر نداد؟
خوب اینکه دلیل نمی شود همین الان اغلب مسئولان و فرزندانشان تابعیت دو گانه دارند.مهم خدمت کردن به مردم هست که ما راهش را خوب بلدیم و به خدمتشان می رسیم.
بسیار عالی! این هم سئوال آخر،نمی ترسید که مسئولان می گویند خیلی خیلی جدی به دنبال نابود کردن شما هستند؟
هههه داداش شما دو زاریت خیلی خیلی کج است! چقدر خنگی تو آخه!!! همین هست که همین هست وضعت! کی میخواهی بفهمی عام نادان پریشان روزگار؟ بعد می گویند چرا من همیشه می گویم که تعداد گاوهای خارج از گاوداری بیشتر از داخل گاوداری است!
مي گويند آلفرد هيچكاك استاد بزرگ سينما و متخصص هنر ترساندن مردم،در حال رانندگي در جاده هاي سوئيس بود كه ناگهان از پنجره ماشين به بيرون اشاره كرد و گفت:
" اين ترسناك ترين منظره ايست كه تا حالا ديده ام "
و امتداد اشاره او،كشيشي بود كه دست بر شانه پسرک خردسالي نهاده بود و با او صحبت می كرد.
هيچكاك از پنجره ماشين به بيرون خم شد و فرياد زد:
" فرار كن پسر جان! زندگي ات را نجات بده "
من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی کند.نه ابرو درهم می کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه بان دیگران است.من یک لر بلوچ کرد فارسم،یک فارس زبان ترک،یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی آسیاییام،یک سیاهپوست زردپوست سرخ پوست سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می کنم.من انسانی هستم میان انسان های دیگر بر سیاره زمین،که بدون حضور دیگران معنایی ندارم.ترجیح می دهم شعر شیپور باشد نه لالایی...
ابوالفضل صبایی،برادر مجید صبایی که جانباز جنگ بوده و هم اکنون در زندان اوین محبوس است،در نامه ای به برادر زندانی اش نوشت:
سلام مجید جان
اون روز که تو هیجده ساله بودی و در میدان مین دشمن،عقیدهات را برماندن ترجیح دادی،من و دوستام هم تلاش میکردیم نارنجکها و تانک های پلاستیک بیش تری از آقای سعیدی مدیر کلاس پنجم دبستانمان بگیرم تا به جبهه بفرستیم اما تو با تنی مجروح به مشهد آورده شده بودی بی آنکه ما بدانیم و وقتی که به خونه آورده شدی پاهایت در زیر ملافه پنهان بود بی آنکه ما چیزی بدانیم که بابا آنقدر گریه کرد و تازه فهمیدیم چه اتفاقی افتاده بود و تو هم آنقدر آروم بودی که خاطرم نیست چه کسی بود جفتی عصا در دستش بود و آورد که من فهمیدم و دیدم همان پایی که چهل کیلومتر رکاب زده بود و در زمین فوتبال با مهارت گل میزد گفتی در جایی جا مانده و از چهار نفری که با بزرگکردن شناسنامه تان دلاورانه به جنگ رفته بودید تنها تو بودی که آنگونه برگشتی!
ولی جنگ هم تمام شد و ما پیروز نشدیم.به ناچار قطعنامه با صدام امضا شد اما او محاکمه نشد او آغازگر جنگ بود اما امروز حاکمان بغداد ما را متهم به ادامه جنگ میدانند! آن روزها فرماندهان ما در بیرون از میدان جنگ رمز پیروزی را در گذر از کربلا و رسیدن به قدس فریاد میزدند اما خود همان موقع در راه اروپا و فروش غنایم جنگ در رقابت بودند تا امروز توانسته باشند ثروتهای ملی را یکی پس از دیگری به تاراج برده و یا حقوق مادی و معنوی مردم را مصادره به میل کنند.آری آینده و زندگی همسران و فرزندان شهدا،مجروحین،اسرا،مفقودین ناچار را که خودت میدانی با فریب به منت سهمیه و امتیاز عدهای را آن گونه عادت دادند که فرهنگی سازمانی و اداری گشت و باعث آن شد که این قشر هم چو گوشت قربانی در هر زمان مورد استفاده قرار گیرند.
مجروحین اعصاب و روان شیمیایی هم که خود با آنها همدردی،عدهای را به اجبار و ناچار پناهنده به غربت کردند.بسیاری نیز از زور مصرف انواع مسکنها و مخدرها معتاد یا فراری از زندگی به ناکجاهایی که باز تو میدانی خزیدند! چه میدانم تو الان و بسیاری کجا هستی و چکار میکنی ولی حتما به آرمان شهدای جنگ هم فکر میکنی و از غربت آن شب سرد سفر مرو که علتش را همه میتوانستند درک کنند تنها تو دانسته بودی! راستی یادم اومد از تو پرسیده بودم چرا شب حمله پوتین نپوشیدی تو گفتی از بزرگی اندازه پایم نمیشد و کتونیهای خودم را پوشیدم تا سریع تر باشم. راستی که جنگ هم بازیچهای بود برای امروز شما.اما هرشب شمع روشن میکنم و فقط عکس هایمان را می بینم.
نخواه که این جا هم خفه شوم و چیزی نگویم.
برادرت ابوالفضل
وطن یعنی یه حس گریه آور،چشای خیس و اشک آلود مادر
وطن یعنی عبور سرد شلاق،جنازه های آویزونه بر دار
وطن یعنی یک رویای غم انگیز،شعار نسل پوچ و چندش انگیز
وطن یعنی خیانت های پنهون،وطن یعنی هزار بند و زندون
وطن یه خواب راحت توی رویا،وطن قصه پرمعنی فردا
وطن کلام آخر،مثل خون برادر
وطن دستای لرزون،چشای خیس مادر
اندیشه ممنوع
سئوال حرام
تفکر منجمد
شک نباید
جستجو باطل
انصاف نیست
آزادی مصلوب
زبان بریده
شجاعت پوسیده
حقیقت بر دار
مهر نایاب
ریا فراوان
دروغ جاشنی
ظلم هر قدم
گناه هر نفس
بند بی شمار
ظالم هر جهت
انقلاب کردیم تا شاه و شاهزاده نداشته باشیم...آقا و آقازاده داریم!!
انقلاب کردیم تا سیاستمان دینی شود...دینمان سیاسی شد!!
انقلاب کردیم تا اقتصادمان انسانی شود...انسانیتمان اقتصادی شد!!
انقلاب کردیم تا خیابان هایمان شریف شوند...شرافتمان خیابانی شد!!
انقلاب کردیم تا رنگ آزادی را ببینیم...اسارت رنگ شده را دیدیم!!
انقلاب کردیم تا دردهایمان درمان شود...دردمان بی درمان شد!!
ملا برای تعمیر بام خانه مصالح بر پشت خر گذاشت و به بالای بام برد.الاغ به زحمت و کمک ملا پله ها را بالا رفت!ملا مصالح را از پشت خر برداشت،اما هر چه کرد خر از پله ها پایین نیامد! ملا الاغ را بالای بام رها کرد و به خانه رفت تا استراحت کند،که ناگاه دید خر بر بام بالا و پایین می پرد و آرام ندارد.
بر بام شد تا خر را آرام کند که دید سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ در سقف فرو رفته است.کمی بعد سقف فرو ریخت و الاغ سقوط کرد و مرد!
ملا گفت: " لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد،دیگر پایین نمی آید و هم آنجا را خراب می کند و هم خود را به کشتن می دهد!
دکتر مهدی خزعلی
الف خ میم،تلک آیات المبین،همانا بانکها را مسخر کردیم و شمایان را آفریدیم تا آنانی که بر شما برتری نهادیم به برتری قابل توجه و چشمگیر برسانیم تا حالی که شایسته آنان است ببرند.ما بعضی از شما را بر شما بدرستی برتر آفریدیم،خفه شوید،به درستی که خداوند بخشنده و به قول و وعدههایش وفادار است.
(سوره اختلاس،آیه ۱۶۰ میلیارد)
قدرتی که بر دروغ و فریب (هرچند بزرگ،چنان که گوبلز مبلغش بود) و سرکوب،خشونت و حذف رقیب (چنان که استالین و هیتلر متبلورش می کردند) متکی گردد و نه بر اقتدار مشروع،فرجامی بهتر از مبارک در قفس،صدام آویزان بر طناب دار و قذافی گریزان نخواهد داشت...
آوازمان سکوت
پروازمان شکسته و زخمیست
این روزها به بدرقه ی صبح می رویم
و حجم سرد نفس ها را
هربار در گلوی قفس حبس می کنیم...
فقر ، كتیبه ی سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود
فقر ، همه جا سرک می کشد
فقر ، شب را "بی غذا" سر كردن نیست
فقر ، روز را "بی اندیشه" سر كردن است
داریم جایی زندگی میکنیم که:
هرزگی مد
بی آبرویی کلاس
مستی و دود تفریح
دزد بودن،لاشخوری و گرگ بودن رمز موفقیت
دروغ و بهتان روی بورس
فقر و بدبختی همه گیر
قتل و جنایت در بالاترین درجه
زندان و اعدام بیشتر از همیشه
و...
وقتی به اینا فکر میکنم میبینم جهنم همچین جای بدیم نیست
راستی روسپی !
از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد،رگ غیرت اربابان بیرون می زند ! اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این « ایثار » است !!
مگر هردو از یک تن نیست !؟
بفروش !
تنت را حراج کن...
من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان !!
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین